------------------------------------------------------------------------------
بگذار گریه کنم نه برای تو
برای عشقی که مرده است .
بگذار گریه کنم نه برای تو.
برای صداقت که کمرنگ شده است.
بگذار گریه کنم نه برای تو
برای غمها که یکنواخت شده اند.
بگذار گریه کنم نه برای تو
برای آرزوها که از بین رفته اند
بگذار گریه کنم نه برای تو
برای محبت ها که ساکت شده اند
بگذار گریه کنم نه برای تو
برای آدمیان که بی تفاوت شده اند
بگذار گریه کنم نه برا ی تو
برای.؟؟؟؟؟؟؟؟؟

التماس دعا ![]()
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بگذار لب فرو بندیم و به خواب رویم
بگذار ابر ها ببارند
بگذار باران بر شیشه پنجره ببارد
اکنون بیزارم، تا مغر استخوان
بیزارم از سفر
و از پیمودن جاده های بی پایان
که ما را شب به اینجا کشانیده
و اندک اقبالی برای تفاهم
چرا که نمیتوانیم با هم بسر بریم
و قادر به جدایی هم نیستیم.
تناقض دیرینی است، بین.
خرد و عاطفه
هنوز ندای عقل به گوشم می رسد:
این رویا را از سر به در کن
باز هم همه چیز از اول، آغاز نکرده از هم جدا می شویم
چرا که نمیتوانیم
با هم بسر بریم و قادر به جدایی هم نیستیم.
چیزی بر جای نمانده، دیگر نمیتوان تظاهر کرد
زمان رها کردنش فرا رسیده
ندای دل:
گذشت زمان آن را ثابت می کند
او همیشه جزیی از زندگی ام خواهد بود
نمیخواهم رفتنش را ببینم
ولی. . . . . .
التماس دعا ![]()
